X
تبلیغات
رایتل
نامه ... اشعار من
نور

سایه درخت ، آفتابی پنهان

 

می گذشت نور ، رها می شد بر خاک

 

آن دل ساده ، در تنهائی اش

 

کم کم می ساخت ، همنشینی با یک خاک

 

غبار هم می زدود ، همه روز

 

آزاد می شد چون پرنده

 

نزدیک افق ، دانه می کاشت

 

 

جنگلی بود سر سبز

 

که در آشیان خود پرنده داشت

 

دشت هم می بارید

 

نم نمی از ترنم  پاییز

 

نزدیک آن رود

 

هر روز تن در آب می کرد

 

رود هم پر آب می گشت

 

تا دل تنهائی اش ، طغیان می کرد

 

کوه قد می کشید در آسمان

 

مدتی در انتظار آن پروانه بود

 

سرما سایه افکند در دل پاک

 

هنر مرد ، بدان بیگانه بود

 

سرما شاخه ها ، یک یک پوساند

 

قدرت هر ارتفاع ، لابه لای همه خاک

 

رنگ بازی ، بر شاخه هایش می کوفت

 

باد سرد ، حسرت قطره ای گرم بر دلش می کاشت

 

روز و شب در پی هم می رفت

 

لیک منتظر آن آفتاب ، یگانه بود

 

تا چراغ دل خویش روشن کند

 

آن اجاق ، بی نصیب از قطره ای نور

 

شعر : دوست دار شما مرتضی قضائی

 

 

 

|+| نوشته شده در یکشنبه 27 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 08:22 ق.ظ توسط | 8 نظر