در تنهائی خود بیاندیشید حتی به اندازه یک لحظه
شنبه 8 تیر ماه سال 1387 ساعت 7:29 PM

کاش می شد

 
همقطاری در کنارم می نشست


چهره در چهره


تکه های دلم را می شکست


تلخ می کرد


نغمه را در شعر من


خاک می ریخت بر چشم رویاهای من


بر دلم چنگ می زد


بر زبانم بند می زد


کاش می شد


با بد گمانی هر بار


بر تکه های قلبم سنگ می زد

 

شعر : مرتضی قضائی

 

سنگ زدن رسم شده 

اما ناراحت کننده نیست  

 


دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:24 AM

تقدیم به تمامی مادران بخصوص مادرم

 

سلام! یادگار روزهای کودکی

 

جان را به تو تقدیم خواهم کرد

 

چرا که آن روزها

 

همیشه در یادم خواهد ماند

 

آن روزهای با تو بودن

 

آن روزهای قد کشیدن

 

مادر !  در میان آغوش تو

 

گرم و آتشین بودن

 

در خاطرات کودکی

 

نرم و رنگین بودن

 

  در هوای مهر تو

 

 از نسیم و نم لبریز بودن

 

روزهائی ست زنده و روشن

 

مادر !

 

من ایمان آوردم به تو

 

به شب زنده داری های تو

 

به چشمان واژگون شده بی خواب

 

مادر!

 

من ایمان آوردم به تو

 

به حقیقت سپیدی گیسوان

 

به دستان نوازشگر مهربان

 

به چشمان خیس و نگران

 

مادر ! تو کیستی

 

قلب من یا قلب روزگار

 

مادر! تو کیستی

 

تاج عشق یا عروس ماندگار

 

خوشبخت منم !

 

که آفریدی مرا پس از آفتاب

 

پس از سکوت خدا

 

پس از انقلاب عشق

 

خوشبخت منم !

 

که آفریدی مرا پس از سرخی شقایق

 

پس از لبخند پر مهر مادرانه

 

مادر !     میان من و تو

 

هیچ فاصله نیست

 

مانند آن روزی که من بر زمین افتادم

 

اما تو گریستی

 

مانند آن شبی که تو پاک بودی و روشن

 

همان شب تولد من 

 

اما آن شب را من خوابیدم و تو گریستی

 

مادر!     توئی چراغ خانه ما

 

چراغ نه ! بلکه ماه خانه ما

 

زنده باد ماه روشن

 

زنده باد مادر مهربان

 

شعر : مرتضی قضائی

 

 

 

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 ساعت 08:38 AM

(شعرم تقدیم به دخترک بیدار )

 

شهر پیر است و بی بنیاد !

 

آیا کسی آنجاست ؟

 

آری ... دخترکی آنجا تنهاست

 

بی شمع و بی نجواست

 

اما نه افسرده !

 

در غنچه اش پیداست

 

اما نه پژمرده !

 

ره توشه بر می دارد

 

حدیث تازه می خواند

 

قدم در ره می گذارد

 

اما نه آسوده !

 

اما نه بیهوده !

 

پیش می آید ، پیش می آید

 

پیش و پیش تر

 

به آنجائی می رود که می گویند

 

در آنجا چشمه ها بسیاراست

 

به آنجا که عطر دخترکان با آفتاب است

 

و هر روز می روید دخترکی

 

و می نوشد از چشمه ها ، بسیار

 

 

دخترک ما با آفتاب همراه است

 

با چشمانی لبریز از عطر هوشیار ست

 

در می زند به راه

 

لبخند می زند به راه

 

در ازدحام هیاهو

 

به خوابی عمیق فرو می رود

 

بگذار بخوابد !

 

اما دخترک بیدار ست !

 

دخترک بیدارست تا به هر وقت

 

که بهارش با نوازش سفر کند !

 

شعر: مرتضی قضائی

 

 

 

 

 

پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387 ساعت 2:42 PM

همیشه از آن چه نبوده

 

سخن گفته ام

 

روشنائی در خانه نیست

 

زندگی زیبا نیست

 

اما امروز از آنچه هست

 

سخن خواهم گفت

 

تو در قلبم هستی

 

و اکنون

 

در قلبم دلتنگی نیست

 

شعرم تقدیم شما سروران

مرتضی قضائی

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 1:06 PM

 

شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:27 PM

مهربانی یعنی

 

آنکه دلتنگ ست  گل می خواهد یا کمک

نه ... هیچکدام ، نه گل ... نه کمک

تنها بگذار کمک کنیم ...

مهربانی یعنی

آب گل می خواهد و گل آب

مهربانی یعنی

 

جای خالی در میان نبودن

جای خالی را با عشق پر کردن

مهربانی یعنی

 

باران بهاری

از زمستان کوچ کردن

مهربانی یعنی

 

سادگی در کودکی

در بزرگی پاک بودن

مهربانی یعنی  

 

آسمان را آبی دیدن

نه دل سیاه دیدن

مهربانی یعنی

 

خاطرات شیرین مردم ، نان تازه

نه خستگی در دل های آنان

مهربانی یعنی

 

مهربانی از دوست دیدن

در کنار دوست تنها نبودن

مهربانی یعنی

 

چشمانت را بازی مده

که روزی خواهد آمد

مهربانی یعنی

 

مهربانی را باید آموختن ...

 

شعر : مرتضی قضائی

 

 

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:53 AM

پسرکی پیر با خلوت خود

 

در کنار تک درخت کوچه ای نشسته بود

 

آغاز خستگی اش بود

 

یا پایان ناامیدی اش

 

هر چه بود ، پسرک گریان بود و آفتاب در آسمان

 

هنگام ظهر ، دخترکی پا نهاد در کوچه آهسته

 

معلوم نبود از کدام سو می آید

 

 هر چه بود ، گلی شد در چشمان پسرک

 

چو خورشید در چشمان اش بیدار شد

 

قطره های تلخ اشک

 

در دیدگان پسرک حیران شد

 

کوچه ماند و شعله های دلتنگی

 

کوچه ماند و آواز نغمه های یکرنگی

 

دخترک گفت : پسرک !

 

غمت را با من قسمت کن

 

من شبی دارم دراز

 

قبلی دارم بی قرار، اما با ناز

 

خیالم جاده ای دارد نمناک

 

نه سنگی ، نه سیاهای ، پاک پاک

 

ستاره ی آسمانم نیست خواب آلود

 

باغ سبزم نرگسی دارد رویائی

 

یاسی دارد سپید

 

نه آشفته ست ، نه کویری ست خالی

 

ای پسرک پیر !

 

بر طبل عزا مکوب !

 

کجاست ؟ آن همه عشق بازی ها

 

شکوفه سازی ها

 

تاری از گیسوی من تابیدن ها

 

ای پسرک پیر !

 

آیا شرم داری که هنوز جوانی

 

یادت هست که می گفتی

 

غیر از شعله های آتش گرم تر

 

و از فولاد سخت تر

 

در رویائت نیست

 

می دانم و می دانی از ویرانه خود بیزاری

 

سوی پرچین باغم بیا...

 

در ذخن متروک خود نداری سامانی

 

از دیوار سیاه ظلمت خود بگذر

 

پشت این دیوار

 

می مانم برایت مشتاق و بی قرار

 

پسرک چشم باز کرد ، در رویا نبود

 

 دلش شد مهتاب

 

و گامش سوی دخترک بی تاب

 

شعر : مرتضی قضائی

 

 

 

www.shereno.com