اربعین حسین

آه ، دیری است کاین قصه سر دراز دارد

 

از دل زینب ، پریده حسین

 

مانده بر جای، از او یک آشیانه

 

آخر - ای حسین – ای دل زینب

 

 که تا رستگاری پرواز کردی

 

با همه خوبی از تو

 

آخر چه شد حاصل تو

 

بجز اشک و آهی به رخساره زینب

 

آخر چه شد حاصل تو

 

بجز بستر خاک ، زیر آسمان بی ستاره

 

از حوادثی که دلت شد پاره پاره

 

لیک موجی ست

 

که در دل مردم فتاده

 

از هر سو سراسیمه

 

بوسه بر خاکت نهند

 

اما این اشک ها که می ریزد

 

با دل غمخوار تو

 

 این چه غمگساری ست

 

بر رخ خوابت

 

این چه خوابی ست

 

ای حسین

 

این عاشقان دل به تو دارند

 

سر بر افراشته اند

 

چون شمع بسوزند

 

باکی نیست

 

خواهند سوخت

 

آه که هیچگاه

 

جبران سوختن تو نخواهد شد

 

در خلوت خویش

 

بگذر از ما

 

با تصویر رخت

 

رها کن دل ما را

 


شعر : مرتضی قضائی پاکدهی



اسیر احساسات

من اسیر احساسات نیستم

 

اسیر خنده و گریه ، در غم طوفانها نیستم

 

 

با عطر گلبرگهای باغ عشق

 

من در حسرت دیدار نیستم

 

 

زجا برخاسته ام از خاک

 

امشبم را در ماتم یک قرص نان نیستم

 

 

پرنده ام گرچه پر کشید و رفت

 

لیک در زمین بی انتها نیستم

 

 

رهگذر راه زمانه ام

 

من اسیر فتنه ها ، در غم فردا نیستم

 

 

در سخن و آئین من

 

در محبت ، من بینوا نیستم

 

 

از کنار تو می گذرم

 

گرچه در قصه امشب ات مهتاب نیستم

 

 

هرچند دور باشی یا نزدیک

 

من اسیر احساسات نیستم

 

 

به سراغت گرچه هر شب می آیم

 

قصه ام ناتمام است ، در غم تنهائی نیستم

 

 

بعد غروب آفتاب ، مسافر کرانه ام

 

با صدای پای تو ، در آسمان ، در دل مهتاب نیستم

 

 

کودکی هستم ، آب را گل می کنم

 

در جستجوی آب یا مادری تنها نیستم ...

 

 

شعر : دوست دار شما

مرتضی قضائی پاکدهی

 

 

نامه ای برای تو

نامه ای برای تو

 

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

 

بوی حرف دیگران نمی دهد

 

 

سفره دلم دوباره باز شد

 

سفره ای که بوی نان نمی دهد

 

 

نامه ای که ساده و صمیمی است

 

بوی شعر و داستان نمی دهد :

 

 

.... باسلام و آرزوی طول عمر

 

که زمانه این زمان نمی دهد

 

 

کاش این زمانه زیر و رو شود

 

روی خوش به ما نشان نمی دهد

 

 

یک وجب زمین برای باغچه

 

یک دیچه آسمان نمی دهد

 

 

وسعتی به قدر جای ما دو تن

 

گر زمین دهد زمان نمی دهد

 

 

فرصتی برای دوست داشتن

 

نوبتی به عاشقان نمی دهد

 

 

هیچ کس برایت از صمیم دل

 

دست دوستی تکان نمی دهد

 

 

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

 

هدیه ای به رایگان نمی دهد

 

 

کس زفرط های و هوی گرگ و میش

 

دل به هی هی شبان نمی دهد

 

 

جز دلت که قطره ای است بیکران

 

کس نشان زبیکران نمی دهد

 

 

عشق نام بی نشان است و کس

 

نام دیگری بدان نمی دهد

 

 

جز تو هیچ میزبان مهربان

 

نان و گل به میهمان نمی دهد

 

 

نا امیدم از زمین و از زمان

 

پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد

 

 

پاره های این دل شکسته را

 

گریه هم دوباره جان نمی دهد

 

 

خواستم که با تو درد و دل کنم

 

گریه ام ولی امان نمی دهد ...

 

 

 

عاشورا ۲

عباس ای دلیل اشک

 

عباس ای قمر بنی هاشم

 

 

حسین بر بالین هیچ یک از شهداء کربلا سخنی بدین غمگینی نگفته بود

 

 

اما در بالین تو ای عباس گفت :

 

گفت که کمرم شکست

 

حسین بسیار به تو وابسته بود

 

با رفتنت قد حسین کمان شد

 

تو چه کردی با حسین که بعد شهادت تو در ماتم ات سوخت

 

ای عباس آنگاه که علی دست حسین را در دست تو نهاد

 

تو تا آخرین قطره خون به او وفادار ماندی

 

مرحبا که چه زیبا وفادار ماندی

 

ای کاش خدا بندگانی چون تو و دنیا برادری چون تو زیاد داشت

 

ای کاش می دیدم که چطور پروانه واراز خیمه ها پاسداری می کردی  

 

ای کاش قلب تاریخ می شکست

 

اما قلب تو از شرم نرساندن آب به طفلان حسین نمی شکست

 

ای کاش دست دشمن می شکست اما دست یتیم نواز تو نمی شکست

 

ای کاش دشمن قدر تو را می دانست تا دل حسین را نمی شکست

 

 

حسین از گفتن خبر شهادت تو عاجز مانده

 

ای امید کودکان بار دیگرزنده شو

 

کودکان انتظار آمدنت را فریا د می کشند

 

 

تو را می خواهند ..

 

 

ای عباس هر چه داشتی ایثار کردی

 

اما افسوس زمانی که حسین در زیر ضربات شمشیر دشمن تو را صدا می کرد

 

نتوانستی درخواستش را اجابت کنی

 

می دانم که تو بیشتر به حسین وابسته بودی

 

و دم آخررا هم زودتر از حسین پرواز کردی تا جان دادن حسین را نبینی

 

ای کاش قرآن د رکنار رود فرات بر زمین نمی افتاد

 

تا حسین نیزبی سر، بر زمین کربلا نمی ماند ...

 

 

 

 

ای زینب مراقب طفلان حسین باش

 

می روی اما زود برگرد

 

حسین دوری تو را تحمل نخواهد کرد

 

 

خدایا حسین را به تو می سپاریم

 

آنگاه که از اسارت برگشتیم

 

سیر با تن بی سرش حرف خواهیم زد

 

متن : مرتضی قضائی 

 

 

عاشورا

 

حسین آن عزیز خدا

 

حسین آن زینت دوش نبی

 

وفادارترین یاران خدا را با خود برد

 

 کربلا میعاد گاه پیروزی خون بر شمشیر

 

 منتظر هزار ساله ی  ریختن خون خدا بود

 

حسین بود و هفتاد و دو تن سرباز عشق

 

حسین بود و آبروی خدا

 

حسین بود و لشگر شیطان و کفر

 

 

 

عباس علمدار حسین بود

 

عباس سقای دل  سوخته ی  یاران حسین بود

 

عباس ریسمان خدا در دل  فرزندان حسین بود

 

عباس پروانه ی سوخته شمع های حسین بود

 

عباس قبل از خاموشی شمعهای حسین

 

سوخت تا بسازد رسم مردانگی

 

سوخت تا بسازد رسم عشق و وفا

 

سوخت تا بسازد قطره های اشک در سوگ شهیدان کربلا

 

 قد بلند علمدار سایه انداخت درکربلا

 

سایه اش درخت طوبی برسر طفلان حسین بود 

 

سایه اش ساز تا ساز می ساخت وحشت بر دل شیطان و کفر

 

عباس ... عباس ...

 

 با رفتنت کمر حسین را شکستی

 

 با رفتنت دل در حرم یار شکستی

 

بی تو حسین سوخت و سوخت

 

بی تو حسین با لبان تشنه ی  کودکان چه کند

 

 

 

علی اکبر میدان دار رزم بود

 

علی اکبر موج در دل دشمن بود

 

علی اکبر بود تا حسین تنها نماند

 

علی اکبر ... علی اکبر ...

 

 او هم رفت

 

تا حسین پرواز عاشقان خدا را یک یک ببیند

 

 

 

قاسم آن یادگار سوز غم ها

 

حسین را پریشان تر زغم های دل پر خون می کرد

 

قاسم آن یادگار برادر

 

دلش پر پر شده بود از بس

 

از عمو تمنای پیکار می کرد

 

 

 

علی اصغر در حرم امن خدا

 

کوچکترین سرباز حسین بود

 

علی اصغر عازم پیکار و جنگ بود

 

دشمن بر تن علی اصغر زره ندید

 

لباس صلح دید و بس

 

علی اصغر هم رفت تا حسین تنها بماند

 

علی اصغر هم رفت تا دشمن ببیند حسین تنهاست

 

همه رفتند و حسین ماند تنها

 

 

 

حسین بود و آبروی خدا

 

حسین بود و خون خدا

 

ای دشمن مکشید حسین را

 

ای دشمن مکشید شرف لا اله الا الله را

 

ای دشمن مریزید خون خدا را

 

 

گوش ندادند چون دل نداشتند

 

گوش ندادند چون ایمان نداشتند

 

ریختند خون خدا را

 

آنان که عهد بسته بودند با خدا

 

ریختند خون خدا را

 

آنان که دل بسته بودند با دنیا

 

 

ای داد که خون خدا بر زمین ریخت

 

ای داد که خون خدا بر زمین ریخت

 

 

 

بی تو حسین هیچ نتوان گفت

 

تمام حرف ها قبل از شهادت توست

 

بی تو زمان گریه خواهد کرد

 

زمین هم گریه خواهد کرد

 

ای همیشه زنده

 

بی تو هیچ نتوان گفت ...

 

بی تو زمین و زمانم مرده

 

 

 فدای تو که خاموشی بر دلم چیره شد

 

فدای تو ...

 

فدای تو ...

 

 

متن: مرتضی قضائی پاکدهی

 

از شما پاکان و عزاداران حسین التماس دعا دارم

 

 

 

 

 

 

شب سرد

تولد شبی بلند بود

 

شبی پر جنب و جوش

 

حرف های گرم مردم سردی شب را

 

همچون شب تیر گرم کرده بود

 

کودکی در آغوش مادر

 

از بزم و بساط شبانه هیچ خبر نداشت

 

کودکی در آغوش مادر

 

قصه ی آن شب اش را از مادر شنیده بود

 

چشمانش  گرم آرامیده بود

 

 

قصه ای زیبا

 

مادری زیبا

 

محبتی زیبا

 

آرزوی هر کودکی بود

 

اما افسوس که کمی آن طرف تر

 

کودکی تنها بود

 

اما افسوس که کمی آن طرف تر

 

کودکی بی مادر بود

 

 

شبی بلند بی مادر

 

شبی بلند و سرد است

 

شبی بلند بی مادر

 

شبی بس سنگین است

 

در سردی شب

 

اشک آن کودک بی مادر

 

در صورتش یخ بسته بود

 

با تکه نانی در دست

 

تا دهان نیاورده

 

قلبش یخ بسته بود

 

رهگذری برایش

 

قوت و نان شبانه

 

لباس گرم زمستانه

 

آورده بود

 

اما کودک تنها

 

هیچ نخواسته بود

 

با تکه نانی در دست

 

همراه با روح مادر

 

از دنیا پر بسته بود

 

شعر : مرتضی قضائی پاکدهی

 

امید

امروز از امید سخن  می گفت

 

 هیچگاه روزنه اش مبند

 

هیچگاه !

 

 هیچگاه !

 

گفتم امید من

 

هر وقت امید شد

 

 روزنه اش نخواهم بست

 

امید گفت بی انصاف

 

من نبودم !

 

تو بودی!

 

امیدم رفت تا بسوزاند مرا

 

امیدم رفت تا بجوشاند مرا

 

 

من هم جوشیدم

 

و هم نوشیدم

 

زهر تلخ روزگار را

 

او هم بود و مرا می دید

 

من هم سوختم

 

تا بداند سوختنم را باکی نیست

 

من هم سوختم

 

تا بداند او نباشد خواهم سوخت

 

اما امید در همان نزدیکی

 

مراقبم بود

 

می دانستم که می پاید مرا

 

می دانستم که تنها نیستم

 

ای که تمام وجودت چشم شد

 

تا ببینی مرا

 

روزگاری ست که در دل می خوانم ات

 

*هر چه دارم از تو دارم *

 

روزگاری ست که در دل می خوانم ات

 

*بر گرد  امید*

 

*بر گرد امید*

 

شعر : منتظر امیدی سبز

 

مرتضی قضائی پاکدهی

 

 

عید غدیر

خدایا !

 

تو را گواه می گیرم که پیامت را به مردمان رساندم .

 

آگاه باشید ! که وظیفه ام را انجام داده ام .

 

آگاه باشید ! که آنچه بر عهده ام بود بیان کردم ، به گوشتان

 

 رساندم و برایتان روشن ساختم .

 

تا حجت را بر هر شاهد و غایب تمام کرده باشم !

 

چه آنانکه به دنیا آمده اند و چه آنهایی که بعدها به دنیا

 

می آیند !

 

دوستان ، آشنایان و همه انسانهائی که بر روی این کره

 

خاکی چه در زمان گذشته و حال بوده و هستید و چه در

 

 آینده خواهید آمد .

 

این عید بر شما مبارک باد