پسرک پیر

پسرکی پیر با خلوت خود

 

در کنار تک درخت کوچه ای نشسته بود

 

آغاز خستگی اش بود

 

یا پایان ناامیدی اش

 

هر چه بود ، پسرک گریان بود و آفتاب در آسمان

 

هنگام ظهر ، دخترکی پا نهاد در کوچه آهسته

 

معلوم نبود از کدام سو می آید

 

 هر چه بود ، گلی شد در چشمان پسرک

 

چو خورشید در چشمان اش بیدار شد

 

قطره های تلخ اشک

 

در دیدگان پسرک حیران شد

 

کوچه ماند و شعله های دلتنگی

 

کوچه ماند و آواز نغمه های یکرنگی

 

دخترک گفت : پسرک !

 

غمت را با من قسمت کن

 

من شبی دارم دراز

 

قبلی دارم بی قرار، اما با ناز

 

خیالم جاده ای دارد نمناک

 

نه سنگی ، نه سیاهای ، پاک پاک

 

ستاره ی آسمانم نیست خواب آلود

 

باغ سبزم نرگسی دارد رویائی

 

یاسی دارد سپید

 

نه آشفته ست ، نه کویری ست خالی

 

ای پسرک پیر !

 

بر طبل عزا مکوب !

 

کجاست ؟ آن همه عشق بازی ها

 

شکوفه سازی ها

 

تاری از گیسوی من تابیدن ها

 

ای پسرک پیر !

 

آیا شرم داری که هنوز جوانی

 

یادت هست که می گفتی

 

غیر از شعله های آتش گرم تر

 

و از فولاد سخت تر

 

در رویائت نیست

 

می دانم و می دانی از ویرانه خود بیزاری

 

سوی پرچین باغم بیا...

 

در ذخن متروک خود نداری سامانی

 

از دیوار سیاه ظلمت خود بگذر

 

پشت این دیوار

 

می مانم برایت مشتاق و بی قرار

 

پسرک چشم باز کرد ، در رویا نبود

 

 دلش شد مهتاب

 

و گامش سوی دخترک بی تاب

 

شعر : مرتضی قضائی

 

 

 

|+| نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 10:53 ق.ظ توسط | 11 نظر