X
تبلیغات
رایتل
نامه ... اشعار من
پسرک پیر

پسرکی پیر با خلوت خود

 

در کنار تک درخت کوچه ای نشسته بود

 

آغاز خستگی اش بود

 

یا پایان ناامیدی اش

 

هر چه بود ، پسرک گریان بود و آفتاب در آسمان

 

هنگام ظهر ، دخترکی پا نهاد در کوچه آهسته

 

معلوم نبود از کدام سو می آید

 

 هر چه بود ، گلی شد در چشمان پسرک

 

چو خورشید در چشمان اش بیدار شد

 

قطره های تلخ اشک

 

در دیدگان پسرک حیران شد

 

کوچه ماند و شعله های دلتنگی

 

کوچه ماند و آواز نغمه های یکرنگی

 

دخترک گفت : پسرک !

 

غمت را با من قسمت کن

 

من شبی دارم دراز

 

قبلی دارم بی قرار، اما با ناز

 

خیالم جاده ای دارد نمناک

 

نه سنگی ، نه سیاهای ، پاک پاک

 

ستاره ی آسمانم نیست خواب آلود

 

باغ سبزم نرگسی دارد رویائی

 

یاسی دارد سپید

 

نه آشفته ست ، نه کویری ست خالی

 

ای پسرک پیر !

 

بر طبل عزا مکوب !

 

کجاست ؟ آن همه عشق بازی ها

 

شکوفه سازی ها

 

تاری از گیسوی من تابیدن ها

 

ای پسرک پیر !

 

آیا شرم داری که هنوز جوانی

 

یادت هست که می گفتی

 

غیر از شعله های آتش گرم تر

 

و از فولاد سخت تر

 

در رویائت نیست

 

می دانم و می دانی از ویرانه خود بیزاری

 

سوی پرچین باغم بیا...

 

در ذخن متروک خود نداری سامانی

 

از دیوار سیاه ظلمت خود بگذر

 

پشت این دیوار

 

می مانم برایت مشتاق و بی قرار

 

پسرک چشم باز کرد ، در رویا نبود

 

 دلش شد مهتاب

 

و گامش سوی دخترک بی تاب

 

شعر : مرتضی قضائی

 

 

 

|+| نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 10:53 ق.ظ توسط | 11 نظر