X
تبلیغات
رایتل
نامه ... اشعار من
امید

امروز از امید سخن  می گفت

 

 هیچگاه روزنه اش مبند

 

هیچگاه !

 

 هیچگاه !

 

گفتم امید من

 

هر وقت امید شد

 

 روزنه اش نخواهم بست

 

امید گفت بی انصاف

 

من نبودم !

 

تو بودی!

 

امیدم رفت تا بسوزاند مرا

 

امیدم رفت تا بجوشاند مرا

 

 

من هم جوشیدم

 

و هم نوشیدم

 

زهر تلخ روزگار را

 

او هم بود و مرا می دید

 

من هم سوختم

 

تا بداند سوختنم را باکی نیست

 

من هم سوختم

 

تا بداند او نباشد خواهم سوخت

 

اما امید در همان نزدیکی

 

مراقبم بود

 

می دانستم که می پاید مرا

 

می دانستم که تنها نیستم

 

ای که تمام وجودت چشم شد

 

تا ببینی مرا

 

روزگاری ست که در دل می خوانم ات

 

*هر چه دارم از تو دارم *

 

روزگاری ست که در دل می خوانم ات

 

*بر گرد  امید*

 

*بر گرد امید*

 

شعر : منتظر امیدی سبز

 

مرتضی قضائی پاکدهی

 

 

|+| نوشته شده در یکشنبه 9 دی‌ماه سال 1386 ساعت 10:54 ق.ظ توسط | 10 نظر