X
تبلیغات
رایتل
نامه ... اشعار من
شب بارانی

 

دیشب کنار پنجره ایستاده بودم

 

تاریکی شب همه جا را سیاهپوش کرده بود

 

صدای قطره های باران سکوت شبانه را شکسته بود

 

نگاهی در خیابان رو به سوی من بود

 

چشمانش در زیر شر شر باران خیس نبود

 

گریه نکرده بود

 

دیوانه وار  چشم در چشم من دوخته بود

 

قلبم از حرکت باز ایستاد

 

سرما ، تاریکی ، شب بارانی ، آن هم در کنار پنجره من

 

دلم سوخت ، نگاه دوباره ام را دقیق تر از نوک پا تا صورتش ادامه دادم

 

صورتش بوی آشنائی می داد  ، بوی خوش بهار

 

برایش دستی تکان دادم ، او نیز برایم دستی تکان داد

 

قدمی برداشت تا پا جلوتر گذارد . اما یک قدم از من دورتر شد

 

 متعجب از این کار قدمی دیگر برداشت

 

دور شدن تکرار شد

 

آنقدر قدم برداشت تا از دید چشمان من محو گشت

 

می دیم که چطور آهسته زیر لب مرا می خواند

 

با هر قدم که از من دورتر می شد

 

تکه ای از قلب مرا با خود می برد

 

ای کاش هیچ قدم در راهم نپیموده بود

 

آن وقت از فاصله دور می توانستم او را ببینم

 

اما اکنون که او خود را از من دور کرده  

 

نه یک فرسنگ ، بلکه فرسنگ ها

 

من کنار پنجره در افسوس تکرارشب بارانی ام

 

متن : مرتضی قضائی

 

 

|+| نوشته شده در شنبه 17 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 09:12 ق.ظ توسط | 12 نظر