X
تبلیغات
رایتل
نامه ... اشعار من
آدم

شیطان از انتشار لیلی می ترسید

شیطان از انتشار لیلی می ترسد . . .

 

خدا به شیطان گفت: آدم را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.

گفت: من از آتشم و آدم گِل است.

خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.

 

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه آدم را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که آدم را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست.

خدا مهلتش داد.

 

اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. آدم دُردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

 

شیطان می داند آدم همان است که از فرشته بالاتر می رود.

عمریست شیطان گرداگرد آدم می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

او بدنامی آدم را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین است.

می خواهد آدم را به بی راهه کشد.

نام آدم، رنج شیطان است. آدم عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد....

 

آدم ، رفتن است . . .

 

خدا گفت: آدم یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

 

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و آدم هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

 

خدا گفت: آدم درد است، درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.

خدا گفت: آدم، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: آدم جستجوست.

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت: آدم سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

 

و دنیا پر شد از آدم های زود. آدم های ساده و اینجایی.

آدمهای نزدیک لحظه ای.

 

خدا گفت: آدم زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.

 

آدم جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

 

 

|+| نوشته شده در یکشنبه 8 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 02:45 ب.ظ توسط | 1 نظر